کبریت

کبریتی بودم

سرنوشت

از میان عده ای

انتخاب کرد مرا

و آتش زد

سر سرخم را

به اصطکاک زمانه ای خاموش

شعله ور گشتم میان انگشتانش

و با سوختنم

نمایان گشت بر همگان

چهره ی حقیقت

دیری نپایید و اندام نحیفم , خمیده

بر خاک افتاد

حال نمی دانم او از نمایان شدن

هراسی داشت و یا

آتش اندیشه ی من

دستش را سوزانده بود

 

/ 3 نظر / 38 بازدید
مریم

مثل همیشه زیباوبد.مرسی خسته نباشی.[گل][گل]

مریم

کاش می دانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت؟ آنوقت به او می گفتم که انقدر یقه را تنگ بافته ای که بغض هایم را نمی توانم فرو دهم... [گل][گل][گل]

ستاره

عاشق نوشته هاشم...همیشه میخونمش هرکجا اسمی از یادداشت های آقای سرکشیکی باشه