غزلی از سعید بیابانکی

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این

یا مطلع پیچیده ی شب های من است این

 

زیر قدم رهگذران له نشود ...آی

دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این

 

نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم

گیرایی بی حد شراب کهن است این

 

بگذار در آغوش تو آرام بگیرم

دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این

 

یک لحظه از آن فاصله بنشین به تماشا

دل نه به خدا خانه ی ویران من است این

 

ارزان مفروشید رفیقان سر ما را

زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این

 

سم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است

انگار نه انگار گل است این چمن است این

 

این قدر بر این پیکر تفتیده متازید

سوگند که ایران من است این وطن است این

/ 5 نظر / 9 بازدید
غريبه

از روزگـــــــــــار واقــعـی و نــامــرديــاش ! پنــــاه آورديــــم بــه دنيــای مـجــازی ! غــافـل از اين کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه . . .!

علیرضا

سلام داداش علی ... خیلی زیبا بود [دست][دست][گل][گل][گل][گل]

علیرضا

سلام .... چند روزه که نیشا رو جز نویسندگان وبلاگ کردم ، خواهشا اگه به وبلاگمون اومدین و قدم رو چشامو گذاشتین اسم نویسنده هر آپو نگاه کنید ..... آخه نمیخوام نیشا ناراحت بشه وقتی پستی ارسال میکنه از من تشکر بشه [لبخند][لبخند] دوستون دارم ممنون [گل][گل][گل][گل]

مریم

من اگر سوی تو بر می گردم دست من نیست تهی کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم. [گل]

مریم

من اگر سوی تو بر می گردم دست من نیست تهی کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم. [گل]