شاید

شاید درکت نمی کنم

شاید نمی شناسی ام

که از تبار اولین کودکان زندانی به تو رسیده ام

در دستهایم دستبند ستم

و بر پاهای کودکی ام

پابند هایی از جنس کتاب و ایدئولوژی

هنوز سنگینی می کند

نه شاعرم

نه شعر می دانم

که حکایتی ست داستان نوشتن

نمی دانم چگونه عشق بورزم

به کسی که عاشق شدن نمی داند

حالا چروک مظلوم صورتم

یادگار جوانی ست که هرگز نبودم

تور زندگی ام

به شهر هایی ست که بزرگترین زندان ها را دارند

و هیچ آدرسی تو را به خانه ی شعله ورم نمی رساند

دزد بودی

که از بخت کج به کاهدان زدی

اینجا ...

دیگر قلبی برای خواستن نمی تپد

هر چه هست باید پذیرفت

زورکی لبخند زد

یک دقیقه دندان روی جگر بگذار ...

می بینی ...

/ 2 نظر / 14 بازدید
مریم

[گل]سلام من لینکت کردم.خوشحال میشم بااسم سایه های زندگی من لینکم کنی.مرسی