باید بروم...

باید

پای به ره بسپارم

تا به دیاری دور

به هر جا که باد می بَرَدم

بروم

اما

درنگ

درنگ

درنگ

آخر

قاصدکِ بی موطن را

جز درونِ خویش

کُجاست وطن ؟

/ 5 نظر / 15 بازدید
گلسا

رفتنم به جایی که نگرانم نیستند عذابی ست[گل] بی پایان

ensi

گفت لیلی را خلیفه : کان تویی کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟ از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت : خامُش ! چون تو مجنون نیستی

ensi

در مهربانی همچو باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکی است

ensi

تنها اتفاق خوب این روزهای من تویی که باید بیفتی و نمی افتی... واقعا که از یه نقطه توقع زیادی نمیره که بدونه بین مجنون و دیوانه فرقی نیست.!!!

ensi

پلک هایم را می بندم که یک لحظه به هیچ چیزی نیندیشم میان چشمانم دست زیر چانه ات گذاشته ای ُ لبخند می زنی به من